دلم

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری ؟
و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

لبخند

/ 6 نظر / 21 بازدید
صبا

منادی وادی جهالت..............

صبا

گلبانگ شادی..............

پرتو

آنگاه که... ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی بخاطر بیاور که... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!

سیدعلی

سلام.وبلاگ خوبی دارین.زیباست.ازتون دعوت میکنم تا از وبلاگم با عنوان رازهای فاش شده از یهود و ماسون ها دیدن کنید.ممنون.در ضمن مایل به تبادل لینک هستین؟یاعلی