نیا باران

نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم، که:
دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم، که:
گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛

 یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم، خوب میدانم، که:
اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم:
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند...
نیا باران
پشیمان میشوی از آمدن؛
زمین جای قشنگی نیست؛
در ناودان ها گیر خواهی کرد...
نیا باران
در اینجا قدر نشناسند مردم؛
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند...
نیا باران... نیا باران... نیا باران

 سلا م دوستای گلم فداتون این شعرو دیدم خوشم اومد انشاا... شما هم بپسندینخیال باطلبای بای


برچسب‌ها: باران, بارون

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم .

 بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

 سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

 پروانه میکردم .

 

 عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

 تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

 گردش این چرخ را

 وارونه ، بی صبرانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم.

 

 که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

 جز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

 در این دنیای پر افسانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 چرا من جای او باشم .

 همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

 و گر نه من بجای او چو بودم ،

 یکنفس کی عادلانه سازشی ،

 با جاهل و فرزانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 

        معینی کرمانشاهی

 


برچسب‌ها: